اول مهر است
شروع پاییز
برگ از درختان
میباره ریز ریز
رسید دوباره
فصل مدرسه
نوبط درس و
بازی و قصه
نوبط پاییز
گشته است آغاز
بر شاخه بلبل
میخواند آواز
دانش آموزان
صبحها بیدارند
گر شب نخوابند،
فردا بیچارند!!!
رفته بودم به صحرا
یه یوزپلنگو دیدم
چشمم که به او افتاد
به سوی او دویدم
وقتی بهش رسیدم
کنار او شستم
آروم شدم خیلی زود
دیدم که خیلی خستم
به یوزپلنگه گفتم:
«تو یوز پلنگ هستی؟
باور من نمیشه
چقدر قشنگ هستی!»
یوزپلنگه به من گفت:
«ای پسر نازنازی
من یوز به تو میگم
همین الان یه رازی!
برای یک یوز جهان
خطر داره فراوان
ما میدونیم که داره
خراب میشه خوانمان
همه یوزها میترسند
اتل متل نخودچی
که یک روزی ببینند
آمده یک شکارچی»
خرگوش خاکستری
توی اتاق نشسته
از بس که او دویده
الان شده چه خسته
خرگوش نازنینم
این ور و اون میره
هویج خوشمزه اش رو
خورده و سیرِ سیره
یه روز که رفت به بازی
این خرگوش نازنین
در حال بازی بود که
ناگهان افتاد زمین
پایش خراشی برداشت
زخمی شد و درد میکرد
من فکر میکردم که چی
حالش رو بهتر میکرد؟
بردم اونو تو اتاق
رو صندلی نشستم
یه باند براش آوردم
پایش را با اون بستم
گفتم:«خرگوش خوبم
ای خرگوش نازنازی
یه روز پایت خوب میشه
بازم میری به بازی...»
زفته بودم باغ وحش
کنار کلی حیوون
گورخر و اسب و شیر
پلنگ و حتیٰ میمون
رد شدم از کنار
یک حیوون زیبا
با انگشت اون حیوونو
نشون دادم به بابا
نگاهی کرد بابا
آرام سوی حیوون
بعدش من با سرعت
زود دویدم سمت اون
از بابا من پرسیدم:
«اون چه مدل حیوونه؟
وحشیه اون یا به ما
آسیب نمی رسونه؟»
بابای من به من گفت:
«بدان بُوَد نام آن
ببر که نیست برایش
حریفی اندر جهان
او وحشی و درنده است
هست ببر مازندران
که بوده روزی در این
کشور و هم این مکان.»